امروز سی ساله شدم .
سی سالگی را با یائسگی شروع کردم .
عدد سی ( 30 )
بعد از مدتها می خواهم در وب مطلب بگذارم . و نمی دانم سی سالگی بهانه ی مناسبی است برای این کار یا نه .
به قول رمبو من جوانی ام را با حساسیتی بیش از حد از دست دادم . دیگر حتی معنا و مفهوم پرسش هم برایم پرسش شده . نمی دانم تا کی می تونم اینگونه زیستن را ادامه دهم . ولی آنچه مسلم می نماید ادامه ی این امر برایم غیر ممکن است . قرص پشت قرص و سیگار پشت سیگار . گاه خوابهای سورئالیستی می بینم و گاه با فیلسوفان بزرگ ساعتها در خواب به بحث می نشینم .
حاصل یک دهه فلسفه خوانی و تفلسف برای من یک بن بست قطعی بود . من جوانی بودم پر شور و شر و اکنون وارد دهه چهارم زندگی می شوم با موهایی که اغلب سفیدند و چشمی که از حدقه بیرون زده و صورتی استخوانی . بی اشتها به هر آنچه که اسم زندگی را یدک می کشد . بی میل به هر چه کششی در انسان ایجاد کند برای ذره ی ماندن و مقاومت .
دیگر برای مقاومت نکردن هم مقاومتی نمی توانم بکنم . یله و رها ولی در هزار بند و زنجیر . من از مرگ نمی هراسم و شاید تنها دستاورد این سالها همین باشد و خوب این چندان دستاورد کمی هم نیست . من از نیستی باکی ندارم و دلهره ی من از بودن است و صد البته بدتر اگر بودن برای همیشه بودن باشد .
روزی که گام در وادی فلسفه گذاشتم با پرسش پی حقیقت بود و امروز ...
امروز بیزارم از فشاری که این سالها کمرم را خم کرد و هیچ حاصلی نداشت . دیگر برایم فقط هراس مانده و ترس . آموختم که حقیقت تلخ تر از توان مزاجی من است . جوانی که یک روز داعیه دار مواجهه با حقیقت بود ، هر چقدر تلخ ، هر چقدر هولناک ، هر چقدر بی معنا ؛ اکنون دیگر توان ندارد . پایانِ پایان . تهِ ته . من تمام شدم. نمی دانم باید این را یک اعتراف به شکست یا اعتراف به پیروزی دانست . پیروزی حقیقت بر جسد بی جان من .
زخم ها آنقدر کاری اند که امیدی به بهبودی آن حتی بعد از هزاران سال نیست چه برسد به این اندک زمان باقی مانده . من محکوم شدم به افسرده زیستن تا دم مرگ . یک مرگ در انزوا و تنهایی . مرگی سخت و هولناک .
آنچه که می خواهم اعتراف کنم بسیار برایم مشکل است و آن اعلام مرگ من است . من سالها پیش مرده ام و اکنون به آن اعتراف می کنم و باید تا فرا رسیدن مرگ فیزیکی این مرگ را تحمل کنم .
من از فلسفه شکایتی ندارم که اگر داشتم این کار دن کیشوت وار حمله به واقعیتی بود که باید به جای فحش دادن به آن ، روبرو شد . شکایت من از هستی است که این فلسفه را رقم زده و فلسفه هم شأنی از شئونات این عالم است .
ای کاش پلها را خراب نمی کردم . ای کاش ...
ثانیه ها گاهی آنقدر کش می آیند که به طول تمام 30 سال گذشته می شوند و هر ضربه ی عقربه ی ساعت مانند پتکی بر روانم است .

به بهانه ی مناظره ی کاوه لاجوردی با بیژن عبدالکریمی در دانشگاه مفید .
چرا مناظرات فلسفی در ایران شکل نمی گیرد ؟ این تردید و یا سئوالی بود که بیژن عبدالکریمی چند بار در حین گفتگو از مستمعین پرسید .
شاید نتیجه ی نهایی که برای خودم نه اثبات،بلکه باز تأیید شد همین مطلب بود .
البته چند وقتی ست که گفتگو و بحث بر سر تفاوت و شباهت ها و شاید در اصل اینکه فلسفه ی تحلیلی یا قاره ای اساسا فلسفه هستند یا نه داغ شده . نمی دانم باید از این مطلب خوشحال بود یا به دیده ی تردید نگریست ولی من به این جلسه رفتم تا شاید بارقه هایی از گفتگوی فلسفی را بین دو فکری که ظاهرا جزیره های جدا از هم هستند را ببینم .
اول آنکه به ظاهر آقای لاجوردی بنا بر ادعای خودشان مطالعات فلسفه ی قاره ای را در حد پاره ای از نوشته های هایدگر ، نیچه ، دریدا و فوکو بیشتر نداشته اند . ایشان ادعایشان این بود که مهم ترین وجهه ی تمایز فلسفه و غیر فلسفه داشتن وضوح و شفافیت و استدلال مندی می باشد و این دو فاکتور در فلسفه های قاره ای مفقود است .
ثانیا آقای عبدالکریمی ادعا می کردند که فلسفه های بعد از هگل نمی توانند نگاه تاریخی به انسان را کنار بگذارند و بدون در نظر گرفتن عقلانیت های متفاوت و امکان روش های متفاوت ، به امر فلسفی بپردازند و این در حالی است که فلسفه های تحلیلی ادعای جهانی و عقلانیت مشترک و انسان غیر تاریخی را در دستور کار خود قرار داده اند . و از این رو فلسفه های تمامیت خواه می باشند . چون تنها راه فلسفیدن را در شیوه ی خود یعنی تحلیلی می دانند .
نکته ۱- آقای لاجوردی که دانششان در فلسفه ی قاره ای در حد یک دانشجوی کارشناسی بود ( البته این ادعای بنده نیست خود ایشان داعیه ای در این زمینه نداشتند ) به چه حق به خود اجازه میدهند که در یک چنین گفتگویی شرکت کنند . حتی ایشان معنای محصلی از تاریخی گری و سوبژکتیویزم نداشتند و بارها اشاره کردند که معنای سوژه ی دکارتی را درک نمی کنند و تأکید کردند این جمله به معنای کنایی نیست بلکه حقیقتا معنای آن را درک نمی کنند .
نکته ۲- آقای عبد الکریمی از امکان راهی به غیر از متافیزیک به معنای هایدگری کلمه دفاع می کرد و ادعا داشت انسان می تواند طرق مختلف به مسئله ی حقیقت بپردازد و این در حالی بود که ایشان الگوی مشخصی را نمی توانست ارائه بدهد .
نکته ۳- آقای عبد الکریمی از قیاس ناپذیری پارادایم ها و عدم امکان نقد آنها از درون یک پارادایم سخن می گفتند در حالی که در جواب یک دانشجو از امکان ترانسند و تعالی انسان از یک پارادایم و سنجش پارادایم دیگر سخن می گفتند و این جای تعجب داشت و استدلالی ارائه نشد .
نیچه :قوی ترین مخدر خودکشی است .

شايد بتوان گفته که بين دو پرسش يعني گذر از نهيليسم و همچنين بحث سوبژکتيويسم رابطه ي عميقي برقرار است . نهيليسم را اگر نيچه مهمان دويست ساله خوانده بود با کمي تأمل مي توان حدس زد که او کمي خوش بين به اين امر بوده . دلايل بروز نهيليسم در تاريخ جديد بشريت را بايد در سوبژکتيويسم دانست . در واقع اگر انسان تمام حقيقت و بنيان معنادهي در اطراف خودش شود و تمام ظرفيتهاي خود را در فعليت بخشيدن به جسم و غايات زميني آن هم به شکلي کاملاً تقليل گرايانه بداند آيا مي توان از عبور از نهيليسم سخن گفت ؟ آيا با وجود مرگ بنيانهاي ديني , اخلاقي ، امر مطلق و حتي فلسفه مي توان از عبور از نهيليسم سخن گفت ؟ درهم تنيدگي نهيليسم و سوبژکتيويسم از آنجا بيشتر عيان مي شود که بين آن دو تلازم وجود دارد . با بودن يکي گو برادر همتای آن هم حاضر است . شايد گمان شود که فلسفه با نهيليسم هم پايه است و هر فيلسوفي به نحوي با نهيليسم رابطه دارد . شايد بتوان گفت چون فلسفه بر پايه ي عقل فيلسوف مي چرخد و از آن منشأ مي شود پس اين خود نوعي خودبنيادي است و منجرب به نهيليسم مي شود . ولي مگر عارف و عابد و زاهد و اهل تئولوژيک با عقل راهي ندارند و با آن نسبتي ؟ شايد بعضي گمان کنند هر انساني نوعي نهيليسم را با خود به يدک مي کشد ، پس بايد ديد در اين صورت معناي عبور از آن چيست ؟ و تمناي چنين گستاخانه اي در دل بشر از چه روي است و مگر نه اين است که نهيليسم را _ لا اقل در وجه فراگير آن _ امري جديد مي دانيم که بعد از عالم گاليله ، کپلر ، بيکن و دکارت فراگير شد . شايد بايد رجوع به سخن فرديد کرد که عالم امروز و حوالت تاريخي آن که مظهر اسم جبار الهي است در اين عصر ظهور کرده ، زمانه گوش شنيدن آيات و قرآن که براي انسان ديروز و پس فردا است را ندارد . در گذشته امت واحده بود ، زبان واحد داشته و در قرب حقيقت مي زيسته . ولي سئوال آنجاست که چه عواملي باعث ظهور انسان جديد شد . مگر او سوداي چه در سر داشت که به وضع موجود رسيد و آيا آنچه حاصل شده براي او مطلوب است ( مگر چيزي هم براي اين انسان جديد مطلوب خواهد بود ) و اگر نبوده چرا از پايان تاريخ و ظهور آزاد ترين انسان به شادي نشسته بودند .

مگر نمي دانيم که آن شادي ها زود گذر بود و با ظهور عصر پسامدرن ديگر به وضع پايان تاريخ هم خنديدند . قهقه ي مستانه از مرگ خداي نيچه براي فوکو زود فروکش کرد . انسان بالذات عافيت طلب است و از اين عافيت نمي خواهد عبور کند مگر براي عافيتي بزرگتر . شايد بتوان بهترين نظريه در مورد ذات انسان را همان هدونيسم دانست البته با کمي جرح و تعديل . و اين اصالت لذت در همه ي پايه ها و در همه ي حالات با او همراه است . ولي انسانِ گرگِ هابز را نمي توان معادل خوبي براي اين نظريه دانست او ريداکشنيزمي از طبيعت انسان ارائه داد . مگر جنبه ي عاطفه و حس کمک به ديگران مطلبي بود که بتوان از آن گذشت اين امور هم براي خود لذت آور است . نگاه ابژکتيو به موجودات را شايد بتوان از اين باب تفسير کرد که نگاه تحديد و تصرف است و بخاطر نتايج ملموس و رويکرد تحصلي غالب در عصر جديد سازگاري تام دارد . علم جديد مدار حقيقت مي شود و عينيت ابژه بر حقيقت آفاقي غلبه مي کند . زيرا آنچه که راحتي مي آورد و آسايش دنيوي نه حقيقت آفاقي بلکه نگاه ناسوتي دنيوي است . اساساً با نگاه پراگماتيستي و ظهور فلسفه هاي اصالت عمل به عيان ترين شکل ممکن اين امر ظاهر مي شود . حقيقت ، فلسفه و علم آن است که به کار آيد و نتيجه ي عملي داشته باشد .
چند کلمه و چند گرافیک قابل تأمل :
زنده یاد سید حسن حسینی چه زیبا سروده :
امروز لفظ پاک ” حزب الله “
گوئیا در قاموس ” روشن فکر” این قوم
دشنام سختی ست
اما من خوب یادم هست
روزی که روشن فکر در کافه های شهر پر آشوب
دور از هیاهوها عرق می خورد
با جان فشانی های جانبازان ” حزب الله “
تاریخ این ملت ورق می خورد.



به بهانه ی مرگ دوستی .
